وارد اتاق که شد یک راست رفت و آن روبرو نشست! رو ملافه ای که هنوز پهن بود، به پشتی بابا تکیه داد.مشتش را باز کرد، سه شکلات گرد کوچک که حالا در دستش عرق کرده بود وکف دستش را چسبناک کرده بود، پیدا شد!
ازهمان موقع که مرد سرکوچه آنها را بهش تعارف کرده بود یک جوری شده بود!! چشمهایش را بست...
...کیفش را توی دست گرفته بود وپاهایش را روی زمین می کشید پسرک..گرمای هوا کلافه اش کرده بود اما همین که نزدیک کوچه شد انرژی گرفت می دانست که بابا با یک لبخند بر لب و چند شکلات در دست آنجا منتظرش ایستاده....
...چشمهایش را که باز کرد نگاهش روی دیوار خیره ماند، مردی در قاب عکس با یک لبخند بر لب و ... یک روبان مشکی آن گوشه!!
1-سلام!
2-آقا جان مادرتان این سی دی غیرمجاز مهران جان مدیری را نخرید من دارم مقاومت می کنم شما هم می توانید به خدا!!!!
3-باز هم تغییر کار و بازهم حقوق کم و بازهم همان آش و همان کاسه
4-دخترعمه جان ما هم مامان شد، قدمت مبارک ایلیا خان!





/Ketab%20Dabestan%20(3).jpg)