کوچه کمی شیب داشت، دیوارها از دو طرف به سمت کوچه اریب شده بودند، جوی کوچه جوری بود که فکر کردم شاید بچه ها یک روز با بیل وسط کوچه را کنده اند، زنها با چادرهای رنگ و رو رفته شان گوشه و کنار کوچه جمع شده بودند و به غریبه ای زل زده بودند که وارد کوچه شان شده بود(از نگاهشان و پچ پچ کردنشان کلافه شده بودم)، کوچه بیشتر شبیه زمینهای کشاورزی بود (چند بار پایم پیچ خورد تا وسط های کوچه)، بچه ها یک قوطی خالی کمپوت را این طرف و آن طرف شوت می کردند و پسرکی که شلوار ورزشی زرشکی پایش بود و انگشتهای پایش از دمپایی بیرون زده بود، گزارش می کرد: محمدجواد میزنه... رضا ... حالا توپ از دریا می گذره ( چند قطره آب جوی به شلوارم می پاشد)، پسرک بی توجه ادامه می دهد: حالا ... سجاد شوت ... و من هر چه می کنم نمی توانم دریا را با آن جوی چرک کج و کوله مقایسه کنم
و کوچه آرام آرام به پایان می رسد./
1-پرویز جان پرستویی ملالی نیست جز دوری شما!
2-خدایا! حتما باید التماس کنم؟ نمی شود خودت داوطلبانه کمک کنی؟
3-دراین ثانیه ها که معکوس می شوند
می توان مرد
اما نمی توان زندگی کرد(علیرضا راهب)
4-شما با همکار غرغرویتان چطور کنار می آیید؟
جماعت من دیگه حوصله ندارم...به خوب امیدوازبد گله ندارم...







و قاف حرف آخر عشق است..آنجا که نام کوچک من آغاز می شود