درباره من
مریم شیرکوند
واین منم زنی تنها درآستانه فصلی سرد ...
  • صفحه نخست
  • نوشته های من
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
به قلم
  • مریم شیرکوند
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • غریبه کوچک
  • یک مشت توت فرنگی
  • ایستگاه آخر
  • دو روی سکه
  • عالم بی عمل
  • نارنجی پوش!
  • او یک مادر بود...
  • ماهیچ - ما نگاه
  • پر از خالی
  • زندگی جوی روان است وروان خواهدبود
  • ترسی که با منست!
  • شکلات
  • خواب عقاید
  • دعای باران
  • کمی برای دلم!
  • دشمن خدا!
  • لبخندخدا
  • روز معلم
  • نذر
  • اهم اخبار!!!
  • یه نفس عمیق
  • دوست مهربون من!
  • تضاد
  • مرد-زن
  • زن-مرد
  • شنبه ۱۳۸٩/٩/٢٠
  • در بی خبری
  • داستانک
  • !!!!
  • اندر احوالات روز دختر
کلمات کلیدی مطالب
  • روزمرگی (٦٤)
  • ادبی (۳٤)
  • داستانک (۱٦)
  • دفترشعرمریم (۱٠)
  • سرگرمی (۱)
نوشته های من
  • عناوین مطالب
  • اردیبهشت ٩۱
  • فروردین ٩۱
  • اسفند ٩٠
  • دی ٩٠
  • آبان ٩٠
  • مهر ٩٠
  • شهریور ٩٠
  • تیر ٩٠
  • اردیبهشت ٩٠
  • فروردین ٩٠
  • اسفند ۸٩
  • بهمن ۸٩
  • دی ۸٩
  • آذر ۸٩
  • آبان ۸٩
  • مهر ۸٩
  • شهریور ۸٩
  • امرداد ۸٩
  • تیر ۸٩
  • خرداد ۸٩
  • اردیبهشت ۸٩
  • فروردین ۸٩
  • اسفند ۸۸
دوستان من
  • آدم وحوا
  • ازدواج نکنید
  • انتخاب عشق سخت است ولی هست
  • انجمن کامپیوتر لاهیجان
  • ایستگاه شانزدهم
  • اين واقعيت من است
  • برای طفلم...
  • به عبارتي ديگر
  • به من نامه بنویس
  • پرنده مردنی ست
  • پروتاگونيست
  • پس وپيش
  • پسرشاهي
  • تا بی نهایت ...
  • تنبک کوچولوی من
  • تنهایی ام را باتو قسمت می کنم ...
  • جن گیران
  • جهان شگفت انگیز ادبیات
  • چشم انتظارت
  • حادثه ي تو
  • حنجره هاي بن بست
  • خانه دوست کجاست؟؟
  • دخترسایه ها
  • دلتنگيهاي من
  • روزمرگی های عقاید
  • سایه سرو
  • سپيده دم
  • ستاره کوچولو
  • سكوت كوچه هاي شب
  • سها تابان
  • سیاه روشن عشق
  • شب-تنها
  • شعر زلال
  • شعرهستی
  • صدای زندگی
  • طنزومه
  • عالمي نوشت
  • غزل باران
  • غزل های دادا
  • گلچین اشعار زیبا و به یاد ماندنی
  • معرفی وبلاگ ها
  • نامه اي و چكامه اي
  • نغمه سبز
  • نگار
  • نویسنده وشاعر کودک و نوجوان،بزرگسال
  • همنفس لحظه ها
  • وب نوشته های یه بنده خدا
  • یادداشتهای یک وبلاگر
کدهای اضافی کاربر


شاعرشنیدنی ست ولی میل میل توست
غریبه کوچک
نویسنده: مریم شیرکوند - چهارشنبه ۱۳٩۱/٢/٢٧

کوچه کمی شیب داشت، دیوارها از دو طرف به سمت کوچه اریب شده بودند، جوی کوچه جوری بود که فکر کردم شاید بچه ها یک روز با بیل وسط کوچه را کنده اند، زنها با چادرهای رنگ و رو رفته شان گوشه و کنار کوچه جمع شده بودند و به غریبه ای زل زده بودند که وارد کوچه شان شده بود(از نگاهشان و پچ پچ کردنشان کلافه شده بودم)، کوچه بیشتر شبیه زمینهای کشاورزی بود (چند بار پایم پیچ خورد تا وسط های کوچه)، بچه ها یک قوطی خالی کمپوت را این طرف و آن طرف شوت می کردند و پسرکی که شلوار ورزشی زرشکی پایش بود و انگشتهای پایش از دمپایی بیرون زده بود، گزارش می کرد: محمدجواد میزنه... رضا ... حالا توپ از دریا می گذره ( چند قطره آب جوی به شلوارم می پاشد)، پسرک بی توجه ادامه می دهد: حالا ... سجاد شوت ... و من هر چه می کنم نمی توانم دریا را با آن جوی چرک کج و کوله مقایسه کنم

و کوچه آرام آرام به پایان می رسد./

1-پرویز جان پرستویی ملالی نیست جز دوری شما!

2-خدایا! حتما باید التماس کنم؟ نمی شود خودت داوطلبانه کمک کنی؟

3-دراین ثانیه ها که معکوس می شوند

می توان مرد

اما نمی توان زندگی کرد(علیرضا راهب)

4-شما با همکار غرغرویتان چطور کنار می آیید؟

جماعت من دیگه حوصله ندارم...به خوب امیدوازبد گله ندارم...

نظرات ()



یک مشت توت فرنگی
نویسنده: مریم شیرکوند - شنبه ۱۳٩۱/٢/٢۳

  نان آور خانه مادرش بود، برایش مهم نبود که لگن زیر پدر تیمسارمی گذارد و فقط می خواست نان حلالی سر سفره اش باشد و از روی شوهرش شرمنده نباشد. هر وقت که علی اکبر از شغل مادر گله می کرد مادر در جواب می گفت از دیوار کسی که بالا نرفتم کار می کنم پولم حلاله مزد زحمتمه./

 مادر همیشه می گفت خدا به پولمون برکت میده و همه چیز درست میشه.

پشت درخت ایستاده بود و به توت فرنگی های روی گاری زل زده بود و حرفهای مادرش توی سرش چرخ می خورد. تصمیمش را گرفته بود، آب دهنش را قورت داد و شروع کرد به دویدن، از کنار گاری که ردشد مشتش پر از توت فرنگی شد

صدای مرد گاریچی هر لحظه دورتر میشد:پدر سوخته دزد، بی شرف حروم خور، پسره ی ...

1-به بهشت نمی روم اگر تو آنجا نباشی مادر!

2-سپاهانی ها تبریک!

3-جشن کودکانه زنجان را چه کسی عزا کرد؟! 1000بلیط بیشتر از ظرفیت و 3 کودک بیجان و...

4-خدایا!بیا و برادریتو ثابت کن و تکلیف خانه ی ما را روشن کن!

5-راستی آقای مهدی حسین زاده در نظرات قبل فرمودند که ما چقدر هم خودخواه و از خود متشکر هستیم و ابراز تاسف فرمودندیه!! گفتیم علاوه بر تشکر از خود از ایشان هم تشکر کنیم بابت تاسفشان!!!! (حالا بماند که من یادم نمیآید که کی جلوی ایشان از خودم تشکر کرده ام!!!)

6-یک پیشنهاد خوب، نه! دو پیشنهاد خوب: بخاطر یک مشت توت فرنگی ... یا ... توت فرنگی های وحشی

نظرات ()



ایستگاه آخر
نویسنده: مریم شیرکوند - سه‌شنبه ۱۳٩۱/٢/۱٩

قطار!

منتظر نمان

مسافرها همه رفتند

جا ماندی...

.

.

1-دیشب رفتم بوستان شهدای گمنام//فکر اینکه یکی از اآنها شاید عراقی باشد آزارم می داد آنقدرها گذشت ندارم که برای یک عراقی فاتحه بخوانم

2-مهران جان مدیری خوش آمدی!!

3-شیر کیلویی 1000!!! گوجه آن هم در ورامین کیلویی 3500!!

4-اگر برای مردان تعالی وعروجی منصوراست، ازهمت بلند زنان است(دکتر شریعتی) روزمون مبارک!

نظرات ()



دو روی سکه
نویسنده: مریم شیرکوند - چهارشنبه ۱۳٩۱/٢/۱۳

همیشه  هر چیزی را با جمله ای از امام علی و دکتر شریعتی تطابق می دهد.

 همیشه در جمله هایش از ضرب المثل های بسیار پندآموز استفاده می کند.

 همیشه از حلال و حرام و مومن واقعی می گوید.

همیشه از ارزش دوستی های واقعی می گوید.(با من کمی دوستی داردآخر)

همیشه از اینکه آنها به غذایش ناخنک می زنند می گوید و اینکه چقدر بی شعور هستند!

 همیشه می گوید آنهای دیگر یک جوریند.

 همیشه با اآنها دعوایش می شود.

 همیشه گوشی را بر تلفن می کوبد.

 همیشه صدای غرزدنش می آید.

همیشه بعد از رفتن او یک بی شعور! نثارش می کند.

 هروقت غذایم را گرم می کند غذایم به هم ریخته می شود!

محتوای سررسیدهایی که دم عید می گیرد را دوست دارد!!

 آدم عجیبی است.!!

1-بازهم می گم:اگه میوه بود...پرتقال خونی!

2-خدایا با من لج داری سر بابام خالی نکن لطفا!(اگر خواهش کنم برای بابام دعا کنید این کار رامی کنید؟)

3-عموخسرو کرایه ها را گران کرده او می گوید برایش نمی صرفد ومن هرجور که حساب می کنم او حداقل روزی 100-150 درآمدش است و نصرفیدنش را نمی فهمم!!

4-یادت... پرچم صلحی است میان شورش این همه فکر(دلتنگ فاطی، بهار و کاف حیم هستم!!)

5-حمید مصدق ر گذاشتم به افتخار او که همیشه مصدق می خواند.

نظرات ()



عالم بی عمل
نویسنده: مریم شیرکوند - پنجشنبه ۱۳٩۱/٢/٧

پرده نازک که کنار رفت و زن با چادر ومقنعه چانه دار مشکی و اکویی در دست وارد شد، همه به احترامش بلندشدند و آن بالا برایش جا باز کردند و زن بدون هیچ تعارفی رفت و آن بالا نشست و اکو وبلندگویش را راه انداخت و...بر خاتم انبیا محمد....

...از فاطمه زهرا گفت و سلوک زندگیش، از سفارش اکید حضرت محمد به مومن بر نگه داشتن زبان و تاکید امام علی بر کبیره بودن گناه غیبت و باز هم .....بر خاتم انبیا ....

آخرهای جلسه بود که دوست لیلا (دختر صاحبخانه) وارد شد، چند وقتی بود که در مورد اسلام تحقیق می کرد، آمده بود ببیند چه چیز جدیدی می بیندومی شنود... وارد که شد خانم جلسه ای با صدای بلند گفت خدایا همه جوونارو به راه راست ....صدای آمین زن ها در اتاق پیچید، دختر گوشه ای نشست و اعتنایی نکرد، خانم جلسه ای ادامه داد به صحبت در مورد سعه صدر و میزان اهمیت صبر مومن و ...بر خاتم انبیا... جلسه تمام شد اما هنوز هیچ کس نرفته بود همه در حال خوردن شیرینی وچای بودند، خانم جلسه ای رو کرد به دختر و گفت دخترم با این وضع که بیرون میای جوونای مردم از راه به در میشن داری گناه کبیره می کنی کاری نکن که نفرین فاطمه زهرا پشتت باشه صدای نچ نچ زن ها بلند شد

دختر سرخ شد بلند شد و از خانه بیرون زد، تمام چیزهایی که از اسلام نوشته بود به باد سپرد و رفت .

1-گاهی خدا انقدر آدم را دوست دارد که آدم دلش می خواهد خودش را برای خدا لوس کند!!

2-صبح که عمو خسرو با اتوبوس قرمزش می آید وگوشه میدان می ایستد همه ما مسافرها لبخندکی حواله اش می کنیم و او فقط نگاه می کند

3-پر از تشویشم مثل پیرزنی که آخرین سرباز برگشته از جنگ، پسرش نیست

4-نه مهران مدیری!! من باور نکردم و دیگر نمی خواهم بهش فکر کنم

 

نظرات ()



نارنجی پوش!
نویسنده: مریم شیرکوند - پنجشنبه ۱۳٩۱/۱/۳۱

همین که از ماشین پیاده شدم، یک پاژرو جوری رد شد که حس کردم مژه هام باهاش رفت! و وقتی رفت یک کیسه پاره شده از یک عالمه پوست پرتقا و خیار و موز وچیپس آنجا گذاشته بود (لابد برای یادگاری!!)

مرد رفتگر آن طرف خیابان داشت جارو می کرد...

1-جامعه شناسی از نوع شاعر شنیدنی ست:

عمو خسرو یکی از آدمهای مهم زندگی من است چون اگر یک روز نباشد من مجبور می شوم 3800تومان کرایه بدهم!!(ادامه دارد...)

2-مهران مدیری، قهوه تلخ ...... فراماسونری؟!!!

3-از حادثه لرزند به خود کاخ نشینان//ما خانه بدوشان غم سیلاب نداریم

4-خدایا! چرا این روزها نمی بینمت؟رفتی مرخصی؟

نظرات ()



او یک مادر بود...
نویسنده: مریم شیرکوند - شنبه ۱۳٩۱/۱/٢٦

سوار می شود و کنار من می نشیند ، از کمر دردم می گویم، از باران می گوید، سکوت می کنم، دیروز پویا را دیده(پسری که از شوهر اول دارد)،جلوی عینک امیر اورادیده اما پسر نگاهش کرده و رد شده،گفت که چقدر سیلی خورده، چند بار میزبان شیره کش خانه ی شوهر بوده، چقدر سرش با بشقاب و قندان آشنا شده! و چند بخیه زیر موهایش پنهان کرده تا برسد به امروز که پسر بگوید:اگر مادر بود تحمل می کرد!

1-بهلول می فهمد فقط درد دلم را// در پشت این دیوانگی عاقل ترینم

2-پرتقال خونی را ببینید(از دست این حامد بهداد!همه ش روی اعصاب آدم است از بس خوب بازی می کند از بس باحال است این بشر!!)

3-مادرم با چادر نماز سفیدش با آن گلهای آبی زیباترین و بهشتی ترین مادر دنیاست.

4-خدایا!حالا درسته وقتی شانسو تقسیم می کردی ما تو صف متقاضیان وام بودیم!! اما خودت نباید حواست باشه؟خب ما بنده توییم مث بچه ت هستیم !!

5-وبلاگ دست نوشت نوشت!:شما شنیدین که 3میلیون رمز کارتهای عضو شتاب توی یه وبلاگی منشر شده...(ظاهراًقضیه جدیه پسوردتونو عوض کنیدحسابتون هک نشه)

http://parshkooh.persianblog.ir

نظرات ()



ماهیچ - ما نگاه
نویسنده: مریم شیرکوند - یکشنبه ۱۳٩۱/۱/٢٠

به ساعت نگاه می کنم، فقط20 دقیقه از مرخصیم مانده و من هنوز سر دانشسرا هستم. هر ماشینی می آید، دستم را بلند می کنم و یواش می شود! می گویم چوب بری و تند می رود! پیرزنی که موهای حناشده اش از گوشه وکنار روسری اش زده بیرون نزدیکم می شود و می پرسد:چه جوری می شه رفت چوب بری؟(هم مسیر هستیم) نگاهش می کنم و می گویم :با یکی از این ماشینها(به آخرهای خیابان نگاه می کنم،‌آنجا که ماشین می زاید!)

اتوبوس خوشگلی می آید وپیرزن می گوید:با این هم میشه رفت؟به راننده نگاه می کنم همان آقا تاجیک است که سه سال بی وقفه باهاش رفتیم عباس آباد و برگشتیم(حالا با عمو خسرو می رویم) سلام علیکی می کنم و به پیرزن می گویم:بله!

توی اتوبوس پیرزن کنارم می نشیند و مثل من پاهایش را تاب می دهد، خوشم می آید(مادر بزرگ من هیچ وقت پاهایش را تاب نمی داد)کرایه را می پرسد، سرم را خم می کنم و از مرد اخمویی که آن ور نشسته می پرسم کرایه چقدر است؟مرد نگاهم می کند و مرد کناریش می گوید:200 تومان!(انگار یادشان رفته گرانش کنند)

پیرزن سر چارراه اسفندآباد پیاده می شود و نمی رود، می ایستد ونگاهم می کند..

نگاهش می کنم و اتوبوس می رود.

1-پسرعموجانمان(همان که همش پزش را می دهیم)همش می گوید بیایید قزوین و من چقدر دلم می خواهد که گیس نرگس سید مصطفی را بکشم!!

2-دلمان تنگیده که با خل وچلهای فامیل یک گوشه ای بنشینیم و قل قلی کنیم و کمی بحرفیم- همان پسرعمه جان ودخترعمه جانمان- اگر پسرعموجان هم قزوین نباشد می بریمش!

3-خدایا اول سالی دل خیلی ها را خون کردی وخیلی ها رابردی حد اقل آنها که بردی را بیامرز و آنها که نبردی را صبری بده جمیل

و قاف حرف آخر عشق است..آنجا که نام کوچک من آغاز می شود

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »