از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر ...

دستهای ظریفش عروسک کوچولویش را بغل می کرد و تلوتلوخوران اولین قدمهای زندگی را برمی داشت ...

در مهدکودک، نوزادی که اسمش پرهام بود به اوعادت داشت و تا او برایش لالایی نمی خواند، نمی خوابید ...

در مدرسه، خوراکی هایش را به دلارام که پدرومادرش را در خرابه های جنگ افغانستان جا گذاشته بود، میداد ...

در پارک، نوبت تاب بازیش را به پسربچه نق نقوی همسایه میداد ...

در دانشگاه، نسیم غم دوری نامزدش را در گوش او می گفت و سپیده، دردهای دلش را با گریه برشانه های او سبک می کرد..

در زندگی مشترکش، لباسهای شوهر را می شست و غذایش را می پخت و دل به دلش می داد...

در سی و چند سالگی، فرزندش را تر وخشک می کرد و قربان صدقه اش می رفت وبرایش و ان یکاد میخواند...

در  میانسالی، غذای پرهیزانه برای مادرش می پخت..

در کهنسالی، برای پدرشوهر مرحومش قرآن می خواند و برای نوه هایش شال می بافت

...

روی اعلامیه نوشتند: او یک مادر بود ....

1-اللّهمَ بحقِّ فاطمةَ و أبیها و بَعلِها و بَنیها بعَدَد ما اَحاطَ بهِ عِلمُک

2-(باغ‌های کندلوس – ایرج کریمی) آذر (خزر معصومی): زنا زود پیر می‌شن، می‌دونی چرا؟ چون عروسک بازی شونم جدیه، رو عمرشون حساب می‌شه. از دو سالگی مادرن. بعد مادر برادرشون میشن. بعد مادر شوهرشون میشن. باباشون که پا به سن می‌ذاره ازشون پرستاری یه مادرو می‌خواد. گاهی وقتا حتی مادر مادرشونم میشن. من شوهر نکردم. ولی مادر مادرم بودم، مادر پدرم بودم، مادر برادرم بودم، تازه به همه اینا بچه‌های به دنیا نیاورده رو هم اضافه کن، مادر اونا هم بودم.

3- مامان! فقط خدا می دونه چقدر عاشقتم هر روز، روز توئه ... خدا حفظت کنه برام

/ 61 نظر / 59 بازدید
نمایش نظرات قبلی
الــــــی ...

وقتی من بمیرم واسم چی مینویسند؟ دلش میخواست مادر بود و نشد....!

دلداربناب

سلام واقعا که بحری را در کوزه ای جای دادید. دست مریزاد که حقّ مطلب را ادا کردید. [گل][گل][خداحافظ]

مستان

گاهی که کم نیستند از اینهمه مادر بودن به تنگ می ایم یک جورایی کم می آورم و دلم هم خوش نمی شود به بهشت زیر پایم که نقد را رها کرده ایم و به نسیه چسبیدهایم

ابراهیم

اگر در بند زندگي روزمره تان شويد نمي توانيد گامي بسوي بهروزي بردارد . حکيم ارد بزرگ[لبخند][گل]

سيد

سلام صبح شنبه ي شما بخير [گل]

khodamo khodayash

چقدر وقت بود وقت نکرده بودم بیام اینجا .. دلم برا نوشتن تنگ شده بود.. سه شنبه که روزه پدره همش استرس پست تورو دارم نمیدونم چرا شاید زیادی عجیبه

عمران

مادر، ستون خونه است. اگه پدر از دنيا بره، بعد از مدتي بچه ها بازم مي تونن جمع و جور بشن اما مادر اگر بره، ديگه نمي تونن با هم باشن. انگار متلاشي ميشن.

سيد

سلام كلا حضور نداريد [گل]