روی قبرم بنویسید وفاداربرفت..

گریزی نیست... روزی خواهد رسید که من نباشم و نبودنم را شاید کسی به سوگ بنشیند ..روزی که ناگریز از شکستن قلب عزیزانم باشم ، نداشته هایم را جا می گذارم و دست خالی می روم! دوست دارم رفتنم زندگی بخش باشد و وقتی بروم که قلبم هنوز بتپد و زندگی هنوز جریان داشته باشد، دوست دارم چشمهایم حتی بعد از رفتن هم زیبایی های دنیا را ببیند و امیدوارم قلبم این بار فقط برای عشق بتپد!

روزی خواهد رسید که روی تختی سرد و سخت بخوابم و با بوی کافور انس بگیرم! آخرین آرزویم قطعا اینست که کی برهنه نگاهم نکند و تنها مرده شویی که آخرین ذرات دنیا را از تنم می شوید در کنارم باشد.

روزی که با دست خالی و بر شانه های دیگران خواهم رفت، پای که نه! سر در گودالی عمیق و سرد خواهم گذاشت و دستهای خالیم گلویم را خواهد فشرد. نمی دانم! بین آدمهایی که می شناسمشان وآدمهایی که دوستشان دارم چه کسی داوطلبانه به من یس و الرحمن هدیه خواهد داد! ولی از همین حالا قدردانش خواهم بود.

نداشته هایم هرچه هست از آن مادرم باشد که تمام دارایی ام از دنیاست.

هنگامه رفتن، اگر کسی آنقدر محبت داشته باشد که بخواهد دستگیرم باشد، آنقد قرض دارم که شانه هایم خم شده و بار چند سال نماز نخوانده بر شانه هایم سنگینی می کند.

تمام امیدم، رحمت خالقم و دعای مادر است، وگرنه در همان گودال سرد و تاریک خواهم پوسید و اگر در همان سیاهچاله ماندنی شدم، تمام آرزویم این است که یک بار روی بابا را ببینم.

دوست دارم بعد رفتنم، عاشق تر از همیشه زندگی کنم!

روزی می رسد که صبح می شود، گنجشکها شروع به جیک جیک می کنند،  خش خش جاروی سفور محل، خیابان را پر می کند،آقای نوری و پسرعمو کاظم شروع به آب پاشی خیابان می کنند، مردم شتابان به سمت سرویس هایشان می دوند، صف نانوایی شلوغ می شود، خیابانها پر از ماشین می شوند ... و من نخواهم بود

روزی می رسد که من نخواهم بود ولی زندگی به راه خود ادامه خواهد داد. روزی که دیگر فرصتی نخواهم داشت تا مادرم را ببوسم و هرگز فرصتی نخواهد بود تا با خواهرم بنشینیم و گل بگوییم وگل بشنویم. روزی که حدیث را ببوسم و برای بابا دلتنگی کنم...

روزی که امیدوارم هرکس که روزی مرا می شناخت، حتی از سر دلسوزی! ولی حلالم کند و برایم از خدا آمرزش بخواهد

/ 0 نظر / 15 بازدید