صد جان بدهم در آرزوی دل خویش...وان دل که توراخواست به صدجان ندهم

خسته کننده ست که مدام آرزو کنی و مطمئن باشی که هیچ اتفاقی در انتظارت نیست، خسته کننده ست در انتظار هیچ بودن ...گاهی فکر می کنم امید به فردا بزرگ ترین فریب زندگی ست..

تصمیم گرفتم از این به بعد برعکس آرزو کنم، همیشه اینجوریه چیزی که نمی خوای اتفاق می افته پس احتمالاً آرزوهای وارونه جواب بده ... خدایا! یه زندگی به ما بده که گندش بزنن!

1-خدایا!خونه قبلی رو فروختیم چون اون کوچه، کوچه شلوغی بود، با این دنیای شلوغ چه کنیم؟

2-آی میرزا

جنگل هماره،تو را به ذکر می خواند

جنگل سبزینه بکریست

که بی هیچ واسطه

در هر بهار تو را می زاید///سلمان هراتی

راستی میرزا در دنیای ما کسی نیست که چیزی از تو به ارث برده باشد! کمی غیرت کمی شجاعت کمی فریاد ...میرزا! یادت گرامی

3-بابا! یادت سبزه هنوز ...

4-قرعه را چرا زدی به نام  من؟؟

خب چرا شدی شبی به کام من؟؟

مثل ایدز آمدی و لا علاج...

ذره ذره درد میکند تمام  من!!!//محسن حسن بیگی

/ 309 نظر / 149 بازدید
نمایش نظرات قبلی
میثم

ممنونم از نظر لطفتون اما اون شعر از من نبود و من فقط نقال اون بودم اشعار شما هم واقعا محشره موفق باشید

sahar

خوشحال میشم به وب سایتم سر بزنید[گل]

میثم

مهدی دهقانی "ذاکر" از کوره پر آتش و گرمای جانسوز جگر در سرپناه ظلمتی از ظلمت شب تیره تر با دیده ای حیران از هر وقت دیگر خیره تر افتان و خیزان کو به کو همراه باد در به در با یاد احوال فقیران یتیم دیده تر نا امید از عدل آن آلوده دین سجده گر مضطرب از ناله شبگیر طفلی نوحه گر مشتعل از آتش سوزان فقر فتنه گر می نویسم تا بدانی حال مظلومان را کوشش بیهوده مردان با ایمان را در لابه لای یک شب عصیانگر تاراجگر در شهر ظاهر مومنان خود فریب بد سیر در کوچه ای از کوچه های مردم پایین شهر در کلبه ای از کلبه های فقر اولاد بشر در خانه ای بی روشنی از ذات شب تاریکتر در سفره ای بی آب و نان در خانه ای بی بام و در طفلی برهنه می خزید لب را ز سرما می گزید مادر برای دلخوشی بیهوده چیزی می پزید آرام آرام آمد و دامان مادر را گرفت مادر ز خجلت گریه کرد منظور طفلش را گرفت فوراً نشست و ناله کرد: ای طفلک بی چاره ام از من چه می جویی برو هم گشنه ام هم تشنه ام از من چه می جویی برو من از تو بیچاره ای طفلک نازک دلم من یک زنم یک مادرم یک بیوه بی سر پناه و خسته و بی هم نفس

میثم

محنت نشین شهر غم آواره بی کار و کس زایید تا مادر مرا محنت مرا آغوش کرد ذلت مرا آغوز بود منت مرا خاموش کرد زایید تا مادر مرا آوارگی هم زاده شد بیچارگی آماده و تقدیر بد هم داده شد از کودکی در حسرت یک تکه نان تازه ام اکنون که شوهر کرده ام غم همزبان تازه ام داغ جوانمرگی بابایت مرا ناکام کرد ظلمت نشین خانه ای بی پیکر و بی بام کرد اوج گرفتاری مرا انگشت نمای عام کرد بی شوهری شغل مرا بد کاره ای بد نام کرد تنهایی و بی یاوری قلب مرا بیمار کرد بیماری موروثی ام من را ذلیل و خار کرد در طول عمرم گشنگی چشم مرا در خواب برد سرمای سوزان سحر آمد مرا بیدار کرد عادت به سیلی خوردن و بدبختی و بیچارگی از روز اول طینتم را این چنین بی عار کرد کودکم: کودکم دیگر چه گویم حال من را درک کن بینوا و خسته ام این عادتت را ترک کن ناگهان از دامن گهواره طفل او فتاد از خجالت روی خود را روی پای او نهاد مادر هراسان ناله کرد طفلش گرسنه جان سپرد از گشنگی و تشنگی در سینه گهواره مرد فصل زمستان سرد بود پیغام گوی درد بود در شهر مردان خدا کی مرد بود؟ کِی مرد بود؟ بالاتر از این کوچه ها در مسجد بالای شهر حاجی زحج برگشته بود با شخص شیطان قهر قهر آدم نماها خن

کاوه

دل مثل چسب میمونه ، چند بار که بِکَنی دیگه نمی چسبه...

شهرام پاشا

سلام ممنونم از راهنماییتان منم با اجازت چون وبت زیباست وپر بازدید لینکت کردم شما هم مارو دریاب. ممنون

شهرام پاشا

ماشالله نظر بابا کف کردم به ما هم یاد بده