اولین گناه

لطفا مرا بخوانید:

التهاب دانه دانه انار پر ترک شد وشکست

زیر تازیانه های زندگی

از تراکم خطوط چهره ام

انفرادیم به خون نشسته است

حکم انقراض نسل آسمان

مجری عدالت جهان

سخت و پرتنش نوشت

جرم نانوشت ام

با گناه مادرم به اوج تلخ خود رسید

آن زمان که بی اجازه دست برد

گاز کوچکی به عطر سیب زد

.

.

.

1- امروز میرم نمایشگاه بهارومی بینم بعد یه عالمه وقت! تاحالا دیدین هندونه از ماشین می افته کف خیابون چه ریختی میشه؟دل من واسه بهار اونجوریه الان!!! بغل

2- چندتا از شعرای امیدصباغ نو رو خوندم محشره اگه کسی رفت نمایشگاه بگیره حتما

سالن شبستان/نبش سالن 18/غرفه23/انتشارات سبزان

3-بنده خدا هم تو وبلاگش چندتا کتاب معرفی کرده که یکیشو من خوندم خوبه

/ 44 نظر / 33 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سیدحسن مبارز

شعر زیبایی رو خوندم و لذت بردم ... شعر از فضای تراژدی گونه کم کم وارد فضایی عاشقانه میشه و اوجش سطر آخر هست که می گه " گاز کوچکی به عطر سیب زد تصویر خیلی قشنگی بود و انتهایی دلچسب ... دست مریزاد [گل]

ابوذر اکبری

از درد دهان گشود بچه می چلاند چشمان یه کاسه خون بچه می خوراند یک مشتِ پر پُفک با حرص و با وَلَع ترسی بر او چشاند مرگ و کُما خلاء او فکر جوجه اش جیکی خفه غریب بچه یه کار نیک شیطونیِ نجیب بارانِ خیس و سرد اُردی بهشتِ درد وقتی که لانه ای تابوتِ جوجه کرد با کار خیرِ تو یک آشیان گسست یک شوخیِ عجیب عمری دگر شکست بارانِ تند و پاک لالائیت به خیر ابر مهر و روشنی بخشیده ای به غیر دیگر به قطره ها امیدِ نو مبند با هر ستاره ای بر آسمان نخند این شد یه خاطره پر سوز و پر اَلَم جفتی نمی پرد بر آشیانِ غم با درد خنده ای با اشک لحظه ای عمرت به سر رسید ای نوگُلِ امید کوچک چه ساده مُرد در بازیِ بـزرگ این قصه ای اَبد در این جهانِ گرگ . . .

ابوذر اکبری

از درد دهان گشود بچه می چلاند چشمان یه کاسه خون بچه می خوراند یک مشتِ پر پُفک با حرص و با وَلَع ترسی بر او چشاند مرگ و کُما خلاء او فکر جوجه اش جیکی خفه غریب بچه یه کار نیک شیطونیِ نجیب بارانِ خیس و سرد اُردی بهشتِ درد وقتی که لانه ای تابوتِ جوجه کرد با کار خیرِ تو یک آشیان گسست یک شوخیِ عجیب عمری دگر شکست بارانِ تند و پاک لالائیت به خیر ابر مهر و روشنی بخشیده ای به غیر دیگر به قطره ها امیدِ نو مبند با هر ستاره ای بر آسمان نخند این شد یه خاطره پر سوز و پر اَلَم جفتی نمی پرد بر آشیانِ غم با درد خنده ای با اشک لحظه ای عمرت به سر رسید ای نوگُلِ امید کوچک چه ساده مُرد در بازیِ بـزرگ این قصه ای اَبد در این جهانِ گرگ . . .

مهیار

عروسی رفتن دخترها و پسرها چه جوریه اگه کنجکاو شدی که بدونی بیا وبلاگم

مجید (یادداشتهای یک وبلاگر )

سلام/////////////ما امروز جمعه نمایشگاه بودیم//////////با اینکه چندین ساله میرم نمایشگاه اما امروز به طرز وحشتناکی شلوغ بود/////////نمیدونم چرا؟؟؟اکثرا هم ول معطل فقط برای علافی و لاس زدن و دید زدن اومده بودن/////////////[نگران]

گرگ سیاه

به منم سری بزن و نظری بده من دلمو به یه قاصدک تشبیه میکنم اخه...

گرگ سیاه

به منم سری بزن و نظری بده من دلمو به یه قاصدک تشبیه میکنم اخه...

عاکف

با درود خانم شیرکوند از حضور سبزتان در رودخونه سپاسگزارم امیدوارم ایام به کام باشید با مهر

رامین

درود زیبا و قشنگ بود بویژه سطر آخر خوش به حالت که میری نمایشگاه شما را لینک کردم می تونی به من سر بزنی