یک سال دیگر آمد ودنیا عوض نشد

اولین ماشینی که نگه میدارد سوار میشوی،یک پژوی 405 مشکی که راننده اش احتمالا باید 23-4 ساله باشد. روی صندلی عقب می نشینی و به مردم زل می زنی،یاد تیتر روزنامه صبح می افتی :تاکسی که هیچ وقت به مقصد نرسید! دلت شور می افتد،صدای اذان در گوشت می پیچد... یاد خبری که در اینترنت خواندی می افتی: راننده 60ساله به مسافرش... جلوی چشمت سیاه میشود،چشمت به آینه می افتد.راننده گاهی جاده و گاهی تو را نگاه می کند.چشمت به جاده می افتد،دو طرف زمین های کشاورزی و روبرو فقط جاده! یاد حرفهای الهام می افتی:نوشین بعد اون ماجرا خودکشی کرد...چشم به جاده می دوزی اصلا برایت آشنا نیست! زیر لب صلوات می فرستی چیزی در سرت تاب می خورد جلوی چشمت پرده ای سیاه می کشند، کمی جلوتر مردی با سبیل کلفت ایستاده ماشین می ایستد ومرد سوار می شود یاد خبرها می افتی...سرت سنگین می شود زیر لب صلوات می فرستی... چشم میبندی..چشم باز می کنی.. مناره های مسجد جامع از دور نمایان می شود،نفس راحتی می کشی و کرایه ات را آماده می کنی

1-آنقدر به انسانهای زمین بی اعتماد شده ام/که می ترسم وقتی به هوا می پرم/زمین را از زیر پاهایم بکشند /منبع را نمی دانم!

2-هرکاری کردم دلم نیامد عکس بگذارم برای سالروز حمله شیمیایی عراق لعنتی به حلبچه!(25اسفند)

3-سه شنبه نوبت لازک دارم مدتی نخواهم بود اگر این عید برایتان میمون است مبارکتان باشد ما که الفت شبهای خوشمان را روزگار گرفته

4-برمن ببخش که بی تو نفس می کشم هنوز//پنجشنبه آخر سال را امیدوارم به یاد همه آنها که بین ما نیستند باشید

5-راستی! اللهم اشف کل مریض

دو واحد خریت پیشرفته   خرمگس فضول(سرنوشت پولهای ما)

5-

/ 128 نظر / 38 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ساده باجی

نوروزت مبارک عزیزم .... همیشه توی اتوبوس خوابم می برد یه خواب شیرین و دلچسب اما... نمی دونم چرا به چشمام هم نمی تونم اعتماد کنم می ترسم وختی می بندمشون...بیدار که می شم...یه جای دیگه باشم ... می ترسم...از اتوبوس...از راننده و تمام مسافرای مرد از وقتی که قصه اون دختر 23 ساله هندی رو شنیدم .... می ترسم از تاکسی وقتی که مریم می گفت یه خانم چادری پیشش نشسته بود و وقتی تاکسی راه افتاد دید سیبیل داره و چاقو .... می ترسم از پیاده روی تو کوچه خلوت .... خدایا... آدما کجا رفتن؟

مریم-ح

گفت خیلی میترسم، گفتم چرا ؟ گفت چون از ته دل خوشحالم... این جور خوشحالی ترسناک است…پرسیدم آخر چرا و او جواب داد وقتی آدم این جور خوشحال باشد سرنوشت آماده است چیزی را از آدم بگیرد! بادبادک باز خالد حسینی

رف

درود دوست من منتظر نوشته جدیت هستم. منتظر حضور خودت هم هستم خوش حال میشم سر بزنی[گل]

هلنا

سلام دوست عزیزم.من بالاخره اومدم.آپم و خیلی خوشحال میشم که مثل همیشه بیای و نظر ارزشمندتو برام به یادگار بذاری.منتظرتم[قلب]

انجمن شاعران ایران

عطر بابونه عطر سیب وانار حس نارنج ,آبروی بهار ........................................ این قدر ماه را به دوش مکش ابرها را کمی زمین بگذار فرهیخته ی گرامی پیشاپیش سالروز ولادت باسعادت بانوی عفت ومهربانی برشمامبارک

roojaano

سلام دوست عزیز ممنون که به وبلاگم سر زدی. چقدر قلمت زیباست!مطالبت خوندنیه. اون جمله (آنقدر به انسانهای زمین بی اعتماد شده ام...) بسیار زیبا بود! اسم وبلاگتون فوق العاده س.چقدر لذت بردم. با افتخار لینک شدید

roojaano

سلام دوست عزیز ممنون که به وبلاگم سر زدی. وبلاگت خیلی زیباست.پر از مطالب خواندنی.قلمت خیلی زیبا و دلنشینه. برای پدرتون هم واقعا متاسفم. اون جمله ((آنقدر به اسانهای زمین بی اعتماد شده ام....)) عالی بود. اسم وبتون هم فوق العاده س. خوشحالم با شما آشنا شدم. با افتخار لینک شدید.

هوشنگ شاهنده

بادرود به دخترِ تازه آشنا، فهیم وبا احساسم مریم عزیز. دلنوشته های پُرمحتوایت رابه دقت خواندم ولذت بردم ،برایت آرزوی موفقیت دارم.نَفست گرم ،کلامت گویا وقلمت توانا باد.

محمد فرزاد امیدنیا

سلام دعوتید برای خواندن مطلب (ف ی ل ت ر وبسایت های مرتبط با سید محمد خاتمی به چه علت ؟!!!) [گل][گل][گل]