گذر از آب

دریاچه سیاه، قایق سیاه، دو آدم سیاه که گویی آدمکهایی کاغذی اند
درختان سیاهی که از اینجا آب می نوشند به کجا چنین شتابانند؟
آیا مگرنه که باید بپوشاند سایه ها شان  تمام وسعت کانادا را؟
از نیلوفران آبی قطره وار ،  پرتو نوری فرو می چکد
برگها نمی خواهند ما هیچ عجله ای داشته باشیم
آنها گردند و صاف ، پر از پند و اندرز های سیاه

آبها بسان جهانی سرد از تکانه ی پارو می لرزد
روح سیاهی ها در ما و ماهی هاست
خود مانعی برای رفتن است وقتی دست پریده رنگ شاخه ای به علامت وداع بالا می آید

ستاره‌ها باز می شوند میان زنبق ها
آیا زنان پری پیکر دریا تو را با سکوتشان چشم بندی وافسون نمی کنند؟
 این است سکوت ارواح مبهوت متحیر

شعر از سیلویا پلات/ترجمه:بهرامیان

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

/ 83 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سبحان

سلام[لبخند][گل] حالتون چطوره؟ [گل] می خواهی آسمان دلت آبی و خورشید،روشنگر زندگی ات باشد؟می خواهی زبان گلها را بدانی و راز خلقت را دریابی؟پس به او توکل کن،دستهایت را بالا ببر ،وجودت را سرشار از عشق و تمنا کن و به او بگو دوستش داری و فقط او را می ستایی، ازاو کمک می جویی،بخواه که راه راست را به تو نشان دهد. [گل][گل][گل] پیروز و سلامت باشید

قاصدک

وب خوب و قشنگی داری ممنون از این که به منم سر زدی [لبخند]

ebi

سلام.... با یه آپ کوچلو به روزم ........وقت مجالی داد...یه سر بزنید.... کار دارم کاردارم وقتی تو مرا صدابزنی بیکار بیکارم...[گل]

مهیار

سلام من حالم خوبه با انرژی مضاعف برگشتم خوشحال میشم مثل همیشه بیای وبلاگم

مسعود

سلام مریم خانم خوبی دوست من!! مثل همیشه خیلی انتخاب قشنگی بود![گل] امیدوارم همیشه موفق باشی ! برمیگردم...

 آلوچه

سلام دوست عزیز. نوشته هات رو خیلی دوست دارم. موفق باشی

باران علیه السلام

آنقدر ساکتم که حتی صدایم به خودم نمیرسد... میگویند وقتی نزدیکی زمزمه هم کافیست ..فریاد برای از راه دور دیدن و بودن و از راه دور رفتن است.. حالا نه زمزمه جواب می دهد نه فریاد...باید چه کار کرد... از بی حرفی تا ستون فقراتم درد می کند.. کاش حرفی برای زدن بود..یا لا اقل من حرفی داشتم.... باید چکار کرد؟ کی میدونه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اما هنوز هم می شود گفت : سلام..!! .. هنوز هم می شود گفت چه خوب که آمدی. ..من هم به روزم.. می بینی ؟ هنوز هم می شود حرف های تکراری را زمزمه کرد..یا چه می دانم فریاد زد... اما این بی حرفی لعنتی را چه می شود کرد ؟

باران علیه السلام

آنقدر ساکتم که حتی صدایم به خودم نمیرسد... میگویند وقتی نزدیکی زمزمه هم کافیست ..فریاد برای از راه دور دیدن و بودن و از راه دور رفتن است.. حالا نه زمزمه جواب می دهد نه فریاد...باید چه کار کرد... از بی حرفی تا ستون فقراتم درد می کند.. کاش حرفی برای زدن بود..یا لا اقل من حرفی داشتم.... باید چکار کرد؟ کی میدونه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اما هنوز هم می شود گفت : سلام..!! .. هنوز هم می شود گفت چه خوب که آمدی. ..من هم به روزم.. می بینی ؟ هنوز هم می شود حرف های تکراری را زمزمه کرد..یا چه می دانم فریاد زد... اما این بی حرفی لعنتی را چه می شود کرد ؟

باران علیه السلام

وای اینجا بدجور قاطی کرد..لطفا تمام مرا پاک کن... لطفا مرا یکی کن..میفهمی؟ فقط یک "باران علیه السلام" بگذار که بماند.... اینجا بهم ریخته..... همه چیز انگار جور دیگریست...

رجب بذرافشان

سلام با یک شعر جدید بروزم وقت کردی سر بزن دکمه را فشار دادم چترم باز نشد کوله کوله برف - بوران در هزار پایی حواسم پرت افتاد وحشت از تمام وجودم پایین آمد و زمین زیر پایم دایره کشید